تبليغاتX
Online Users -->

شرح دل - حکایت
شرح دل
به قلم: سعید خجسته نژاد
حکایت

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت مي‌كرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:
هي پيري! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟
پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: مزخرف!
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور!
بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.
پيرمرد باز هم از او پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: خب! مهربونند.
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور! بشـــنويد


لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|